تنها باریکه خنک خیال در ذهن
با چمنزاری همیشه سبز
و آبشاری در انتها
مرا آرام می کند
در بی حوصلگی نیمروز
چشمانت تلخ می شود
عشقی بی هدف
ناگهان قلب تو را هدف گرفت
در کلبه خاطره
چشمانمان به هم گره خورد
طرحی از برگ روی چشمانت
دستهارا به اماق بسپار
جاری شو در رودخانه ای آرام
زندگی تنها
بالیدن و بالیدن است
دستهایت
جغرافیای هوا را در می نوردد
وجدانت در سکوتی ابدی فرومی رود
جنبش چنارها
در آغوش آسمان آبی
هم آغوشی ذهن
با منبع لایزال هستی
بلور بلور اشک ندامت
روی زمین ریخت
وقتی تو رفتی
در آسمان جشمانت
ابرهای یاس پرواز می کنند
ناگزیر مرگ
بال می گشاید
چمدانی از خاطره
برمی داری
و گذر می کنی از جاده به خود
از ورای ارکیده های آبی حضورت
تو را می بینم
با لبهای سرخ می خندی
مائده های آبی
از آسمان صبح می بارد
در قلبم
رستنی هاییست
با ریشه های عمیق
ترنم حضور تو
پیرنگ آبی آرامش است
در قلب من
از ورای ارکیده های حضورت
تور ا می بینم
با لبهای همیشه سرخ می خندی
داستانک
1
اعصابش به هم ریخته بود . زمین زیر پایش می چرخید . هرچه روی میز بود پرت کرد روی زمین و فریاد کشید . گفت برو دیگه نمی خوام ببینمت . گم شو . چشمانش را بست و زیر لب نفرینش کرد . خیانت ناخواسته کار خودش را کرده بد.
2
اشهدش را خواند و تلپی افتاد زیر چرخهای واگن مترو . مسافران شوکه نشدند .برایشان عادی شده بود . این صدمین بار بود که چنین اتفاقی می افتاد. . یکی از مسافران گفت : رحم به جوونیشون نمی کنند .مسافر دیگر جواب داد : انگار ترمز بریده بود مثل رعد خودش را انداخت..صدای صوت نواخته شد . ایستگاه آخر .مسافران سراسیمه پیاده شدند .
هزار بگو
دوستت دارم
تا عشق
ملکه شود برای تو
داستانک
1
چشمانش برق عجیبی داشت .گل فروش .ملتمسانه چشمانش را به راننده ها می دوخت :شاخه ای3000تومان شاخه ای 3000 تومان .راننده ها بی اعتنا از چراغ سبز رد می شدند .
2
بیمار بود این دهمین قرص بود که در معده صاب مرده اش می چپاند . افسردگی اش به طرز قابل توجهی حاد شده بود . فریاد می زد هوار می کشید . کسی صدایش را نمی شنید. خودش را به دیوار می زد.بعد به یک نقطه خیره می شد ساعته.ا
در آشیان بهار
دلم پر کشید
تا انتهای روز
سرما تمام شد
دل از برای دیدن تو
امیدوار شد
سال نو مبارک
هنگام فروردین
چشمهایم روشن می شود
لبخند درجوی لبهایم سرازیر می شود
سال نو مبارک
زنگ شکوفه به صدا در آمد
زمین بیدار شد
درختان چشمانشان را گشودند
بهار بیواسطه آمد
دلهایتان بهاری سال نو مبارک
ذایقه شعر خشکیده
تنها قطره ای شهود کافیست
در تلالو خستگی از دنیا
کورسویی امید پیداست
صفحه نخست قلبت را گشودم
بیانیه چشمانت را خواندم
و غرق در احساسی ناشناخته شدم
عکس غروب
روی شنهای سرخ ساحل می افتد
چشمانم در خلسه ای مواج محو می شود
کودک برگ
روی شاخه های بلند غیر قابل دسترس
بزرگ می شود
بگذار
شریک امیدها و ناامیدی های تو باشم
گیجگاه شعر
پهنای بیواسطه دود سیگار
شاعر
سکوت چمنزاران
طریقت صوفیانه ابرها
عبور بی واسطه نسیم
در زاویه سپید سکوت
می نشینم
با افکارم
گنجه خاطرات لبریز
جواهر سرخ عشق
در گوشه اش پیداست
