در رهگذار باد
گیسوانت را به آسمان سپردی
در عمق تصاویر لبخند تو
رودخانه ای آرام جریان دارد
سیب های سرخ بلورین
از درختان شیشه ای فرو افتاند
باغ های معلق شهود
همچنان خیس و مرطوبند
با من
به ژرفا بیا
به عمق ذرات
پیمانه دیوانگی ام پر شد
سر به بیابان گذاشتن هم هنریست
رسوخ می کند در تنم
گرمای نگاه تو
چون آتشدانی مجسم
درخشش دندانهایت چون ماه
زیباست
آنگاه که خنده می کنی
ناخودآگاه
خنده های تو باریدن گرفت
در یک غروب خیالی
آرامش سپید قبر
همیشه مرا مسحور می کند
قناری طلایی عشق
چه شیدا می خواند
منهای تمام رویاهایم
تمام دارایی هایم را چوب حراج زدم
چشمهایت را به باد بسپار
در بحبوحه زمستانی سپید
موسیقی واژه ها
مرا مسحور می کند
در درون کلمه
رازی است بی انتها
دوست دارم
این لحظه ای را که شکار کردم
در کمال امید ناامیدم
می دانم نا امیدی هم زیباست
دریاچه یخ زده غم
وه چه زیباست
نجوا می کنی برای آخرین بار
اسم اورا
و می پری از پرتگاه خیالاتت
تندیس عشق
در پیشانی ات
پیداست
درون یک لحظه
کودکی است
در آستانه رشد کردن
کوتاه چون آن
بسیط چون هستی
قطره ای چون دریا
صبح از پیشانی ات بالا می آید
چشمانت چون فانوس صبحگاه روشن است
در چله خاطرات می نشینم
کنار بخاری
ومرور می کنم گذشته را
بعد از رفتنت
تاریکخانه درون من
با شادی غریبه است
رایت سپید خلسه
ابرها در ابروهای تو غوطه ورند
این خصلت روان پریش من
تنها
در تنهایی بروز می کند
چشم هایت راببند
بروی خانه خیس غم گرفته
دریجه های نور را جستجو کن
جهش مواج انرژی را
وبا هستی همگون شو
خلسه زنگها
تاریکی شب
مطربی مست میخواند
در کوچه های یاس
بینایی فکر
ذهن
زنجیر کلمات و مفاهیم
سحر جمله
کیمیای شعر
جاده آبی
دریایی متلاطم از گازوآب
چشمها
در امتداد می درخشند
فراتر از هزاره نفس می کشم
در سیاره ای بنفش
من تنها
با سیگاری بر لب
بیمار خنده های تو ام
میدانم
روزی دستان ملتمسم را
می بویی
در جستجوی چهره ات
چهره ها را جستجوکردم
نیافتمت
مروارید خنده هایت می ریزد
روی زمین
÷وستت سپید تر از همیشه می درخشد
تو می درخشی
چون پرنسس رویا ها
داستانک
پاییز که می رسید جانش رعشه می گرفت .یاد عشقی گمشده در خیایانی خیس می افتاد .یاد قرچ قرچ برگهای خشک چنار زیر پاهههای اوو عشق گمشده اش . .پاییز که می رسید دلش خیلی تنگ می شد .او در حسرت یک نگاه ساعتها خاموش می ماند. گذشته چون نواری روبروی چشمانش می گذشت.واو همچنان حسرت می خورد.
قفل یک در
دهانه یک راز
چون دره ای بی انتها
صدا در حنجره زمان گم می شود
باران کوهستان را می شورد
و با خود می برد
رویا مچش را برای چشمهایم باز می کند
توهم از نگاهم می بارد
شعر ترک بر می دارد
به گل می نشیند
فلس های شوریده خیال
وقت را می سازد
زمان در استکان چای گم می شود
سالها در جستجویت
پریدم
چون عقابی سر کش
ندانستم
تو در کدامین بندر
درکدامین جلگه
کدامین دشت به انتظار ایستاده ای
افسوس
ساعت شنی عمر به انتها رسید
تصویر تو
همچنان کورسویی در ذهن باقی ماند
اما خودت پیدا نه
